شعری از رازق فانی افغانستانی

ارسال پست
نمایه کاربر
kalaavangaa
پست: 245
تاریخ عضویت: دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۲, ۱۱:۴۷ ق.ظ
محل اقامت: تهران-Ø® دماوند-Ø® فتحنايي(كهن سابق) Ùƒ Ø´ مصطفوی Ù¾ 8
تشکر شده: 9 دفعه

شعری از رازق فانی افغانستانی

پست توسط kalaavangaa »

بسمه تعالی
شعری از رازق فانی افغانستانی
خدا گر پرده بردارد ز روی كار آدم ‌ها چه شاديها خورد بر هم چه بازيها شو د رسوا

يکي خندد ز آبادی ، يکي گريد ز بر بادي يکي از جان کــند شادي، يکي از دل کـــند غوغا

چه کاذب ها شود صادق، چه صادق ها شود کاذب چه عابد ها شود فاسق، چه فاسق ها شود ملا

چه زشتي ها شود رنگين چه تلخي ها شود شيرين چه بالا ها رود پائين، چه سفلي ها شود عليا

عجب صبري خدا دارد که پرده بر نمي دارد و گر نه بر زمين افتد ز جـيـب محتسب مـــينا

شبي در کنج تنهائي ميان گريه خوابم بـــــرد به بـزم قـدســــيان رفتم ولي در عـالم رؤيــا

درخشان محفلي ديدم چو بزم اختران روشن محمد (ص ) همچو خورشيدي نشسته اندران بالا

روان انبياء با او، علي شير خدا با او تــمام اولياء با او هــمه پاک و هـــمه والا

ز خود رفتم در آن محفل تپيدم چون تن بسمل کَشيدم ناله اي از دل زدم فـرياد واويــــــلا

که اي فخر رسل احمد برون شد رنج ما از حد دلم ديگر به تنگ آمد ز بازي هاي اين دنيا

زند غم بر دلم نشتر ندارم صبر تا محشر بگو با عادل داور بگـــــو با خالق يکــــــــتا

چسان بينم که نمرودي بسوزاند خليلي را چسان بينم که فرعوني بپوشاند يد بيضا

چسان بينم که نا مردي چراغ انجمن باشد چسان بينم جوانمردي بماند بيکس و تنها

چسان بينم بد انديشي کند تقليد درويشان چسان بينم که ابليسي بپوشد خرقه ي تقوا

چسان بينم که شهبازي بدام عنکبوت افتد چسان بينم که خفاشي کند خورشيد را اغوا

چسان بينم که نا پاکي فريبد پاکبازان را چسان بينم که انساني بخواند خوک را مولا

غريب و خانه ويرانم فدايت اين تن و جانم مبادا نقد ايمانم رود از کف در اين سودا

چه شد تاثير قرآني چه شد رسم مسلماني کجا شد سوره ي ياسين کجا شد آيه ي طه؟

به شکوه چون لبم وا شد حکيم غزنه پيدا شد بگفتا بسته کن ديگر دهان از شکوه ي بيجا

عروس حضرت قرآن نقاب آنگه بر اندازد که دار الملک ايمان را مجرد بيند از غوغا

به اين آلوده داماني به اين آشفته ساماني مزن لاف مسلماني مکن بيهوده اين دعوا

مسلمان مال مسلم را به کام شعله نسپارد مسلمان خون مسلم را نريزد در شب يلدا

سفر در کشور جان کن که بيني جلوه ي معنا برو خود را مسلمان کن و زآن پس فکر قرآن کن

خـيال از اوج پايان شـد فـرو افتادم از بالا سنايي رفت و پنهان شد مرا رويا پريشان شد

ز ابــ ر ديده ام بـاران، فـــرو باريد بي پروا نه محفل بود، ني ياران نه غمخوا ر گنهکاران

گشودم گنج حافظ را که يــابم گوهر يکتا اطاقم نيمه روشن بود کتاني چند با من بود

که در تفسير احوالم بگـفت آن شاعر دانا يقينم شد که حالم را لسان الغيب ميداند

که عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشکلها الا يا ايهـا الـــسّاقي ادر کـــا ساً و ناولـها

کجا دانـند حال ما سبکــــساران ساحلها شب تاريک و بيم موج و گردابي چنين هايل

که ما در گوشهء غـربت ازو دوريم منزلها بگفتا حافظا اکنون کمی از حال ميهن گوي

به توفان مانده کشتي ها به آتش رفته حاصلها بگفتا خامه خون گريد گر آن احوال بنويسم

فتاده هر طرف سرها شکسته هر طرف دلها ز تيغ نا مسلمانان ز سنگِ نا جوانمردان

بگفتم چون کنند مردم، بگفتا خود نميداني؟ جرس فرياد مي دارد که بر بنديد محملها
ارسال پست